شاید بهترین وبلاگ!!!!!!!!!!
در غدیر بود که عشق معنا شد * عاشقی راهبری پیدا شد دست مولا بگرفت محمدی * زان محبت به جهان شیدا شد...! *+¤*¤+¤*¤+*¤ غدیر عشق مبارک ¤+*¤+*¤+*¤+* سلام.امروز یه بیت شعر بسیار زیبا رو یه جایی خوندم ... خیلی حالیدم...می زارم شمام بحیرتید...! ماهی طمع از زبان دنیا ببرید زان می نبرند از تن ماهی سر مولوی – مجالس سبعه like me!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! زلیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت نسیمی غنچه ای را باز میکرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی گفت خمیر خاک آدم سرشتند چو بر میخاست آدم یا علی گفت علی را ضربتی کاری نمیشد گمانم ابن ملجم یا علی گفت مگر خیبر زجایش کنده میشد یقین آنجا علی هم یا علی گفت یا علی.... روانشناسی عشق و دوستی این تست یک تست ساده و جذاب است . با صداقت و درستی به آن جواب دهید .در نظر داشته باشید که ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید جواب بهتری دارد ویا مناسب تراز گزینه ی دیگر است . این کار کاملا اشتباه است . پس سعی کنید خودتان را در جایگاه فردی قرار دهید که اتفاقات برای او می افتد در این حالت اطمینان داشته باشید که سوالات و پاسخها به واقعیت نزدیکتر خواهد شد تا از پاسخ های آن لذت کافی را ببرید پاسخه --- الان داره ایرانسلو از تی وی تبلیغ می کنه...!نمی خوام نون آجر کنم!!!!ولی خدایی کلابرداریه ها! این ایرانسل! یعنی آخر تیغ زنی...! موافقین؟ جدن می گم...مخصوصا وقتی آهنگ پیشوازاشو تبلیغ می کنه استخونام سر از هم برمیداره از حررررررررررررررص!!! نه خدایی راس نمی گم؟ دارم چرت و پرت می گم؟؟؟جدن؟؟؟ فکر نمی کنم...! راستی یه سری عکس توپ دیدم که ..راجع به عشق واقعیه فکتون می یفته! الان که وقت ندارم!اصرار نکن!عمرن!عمرن با دایلاپ این همه عکسو آپلود کنم! بزارید برم دانشگا با وایرلس!!!! فلنه بای! آه که این چند روزه چه متنوع و جالب گذشت! راستی عید مبارک...و مبارک تر برای خودوم و همکارامو دوستامو دانش آموزامو استادامو ... این چند روز تعطیلی پشت سر همانه و ...! دلم تنگ شده بود براتون!راستی آخرش نفهمیدم این دوست ارجمند گرانمایمان آقای از جنس ...! رفتن یا نه؟ شما خبر ندارین؟ نام خانوادگی ام را اجدادم . . دیگر بس است ...راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... سلام دوسای گل!چه خبر؟ ایندفه با یه چیزک خیلی خفن اومدم یه چیزی که اگه بهش دل بدین و تا تهش بخونین....دیگه خودتون امتحانش کنید هوا سرده نمی تونم بیش از این تایپ کنم انگشتان سرد را دیگر تاب تایپیدن نیست... دانلودش کن ... حالشو ببر کتاب pdf هبوط در کویر علی شریعتی اگه بتونم حسی که الان دارمو توضیح بدم خیلی از شماها همین الان به پوچی می رسین و می رین وارد مقوله خودکشی مشین...! برای همین بهتره که ادامه ندم چون واقعا اصلا حالم خوب نیست و بدتر اینکه ...نمی دونم به خاطر چیه؟ البته شاید ... شایدا!یه جورایی ربط داشته باشه به سوالاتی که تو ذهنم به وجود اومده و منو حسابی به بعضی چیزا بدبین کرده که ...... کلن بی خیال! کاری باری؟قربان سر همه شمایی که واقعا خوبید! تا حالم خوب شه بابای! این آدرس یه سایت جالبه که به معرفی اهل بیت می پردازه. حتما ببینید! توتاکنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟ دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگى نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دور روز تنها دو روز خط نخورده باقى بود. پريشان شد و آشفته و عصبانى نزد خدا رفت تا روزهاى بيشترى از خدا بگيريد. داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاى فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم: اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادى تنها يک روز ديگر باقى است بيا و لااقل اين يک روز را زندگى کن لا به لاى هقهقش گفت: اما با يک روز؟ با يک روز چه کار میتوان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويى که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمیيابد، هزار سال هم به کارش نمیآيد و آنگاه سهم يک روز زندگى را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگى کن او مات و مبهوت به زندگى نگاه کرد که در گوى دستانش میدرخشيد اما میترسيد حرکت کند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگى از لاى انگشتانش بريزد قدرى ايستاد بعد با خودش گفت: وقتى فردايى ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايد ه اى دارد ؟؟! بگذار اين مشت زندگى را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگى را به سر و رويش پاشيد زندگى را نوشيد و زندگى را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد میتواند تا ته دنيا بدود میتواند بال بزند میتواند ... او در آن يک روز آسمان خراشى بنا نکرد زمينى را مالک نشد، مقامى را به دست نياورد اما اما اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روى چمن خوابيد کفش دوزکى را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمیشناختند سلام کرد و براى آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتى کرد و خنديد و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگى کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، کسى که هزار سال زيسته بود و تو تو تا کنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟ این یاهو خان چرا بالا نمی یاد؟؟؟؟؟ما را کشتید بابا...!اه حتما بخونش قشنگه! راستی من سعی خودمو می کنم که وبلاگم از قماش کپی پیستی های ارجمند نباشه ولی ...نمیشه به جان خویشتن! حالا من باز سعی خودمو می کنم...خبرشو بهتون می دم!
توتاکنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟ گذاشتمش که شمام اگه بیکارید یه کم چندشتون بشه!!! منبع : وبلاگ یه نفر!!!!
جان من مقایسه کنید...!!!
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و "اندیشیدن » نیست . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . و برگرفته از کتاب کویر - دکتر علی شریعتی راستی شلاممممم! تو به من خنديدي و نمي دانستي " حميد مصدق خرداد 1343" " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" من به تو خنديدم كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: بار اومدم اما با دست پر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..» آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت. نتيجه هاي اخلاقي: منم خوبم که خوبید...! هیچ حرفی برای گفتن ندارم ببخشید که بیخود مزاحم شدم...!بیکاری در عین پر کاری فشار آورده و قصد جون شما رو کردم!چی کار کنم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه بابا!گفتم که ببخشید الکی گفتم بیاین تو!وقتتونو گرفتم! حالا برای اینکه خیلی هم بی مصرف نباشم این اصطلاح اینگلیسی رو داشته باشید! hit the road! یعنی بزن بریم! فعلا بای! حالا که همه از محل خدمتشون می نویسن (منظورم از همه فقط یه نفره) خدش می دونه! بذراید منم بگم که ............. آه خدا مردم ...!اکنون کجایید که ببینید خوشبختی برای من یعنی یه سرویس شخصی که همکارهای خانمم هم باشن توش! هوم تا آپ بی معنی دیگه بای! راستی اینو نگفتم که اسم روستام چقدر مسخره اس!التماس نکن عمرن بگم! همون که یکی از دوستای بی ادبم ۸۰ ثانیه ممتد بهم خندید کافیه! بای یکی بود یکی نبود خدا تنها بود، تنهای تنها.بی دلیل و بی رقیب،مقتدر،مهربون،خوشگل،خوش پوش،دانا،خوش صحبت،خلاصه تو همه چی تک! یه مدت گذشت،خسته شد.آینه رو خلق کرد، خودشو نگاه کرد، گفت آفرین،احسنت، بی نظیری. به مدت دیگه گذت، خواست دانایی و توانایی خودشو به رخ بکشه، کل هستی رو خلق کرد. بعد نشست به تماشا کردن. گفت آفرین، بی همتاست.یه مدت دیگه گذشت،خسته شد،خواست تمجید بشه،ستایش بشه، پس حیات و زندگی رو خلق کرد.ملک، نباتات و حیوانات... همه شدند گوش به فرمان. روز و شب در حال سجده، دائما در حال ستایش. مدتی گذشت، خسته شد.خواست یه همتا داشته باشه مثل خودش،باهوش، زیبا، زیاده خواه، دانا، توانا و از همه مهمتر مختار و قابل ستایش.فکر کرد و فکر کرد.بالاخره آدمو خلق کرد و چون اون رو مثل خودش قابل ستایش می دونستبه همه مخلوقاتش امر کرد اونو سجده کنند.همه اطاعت کردند و الیته اعتراض!چون نه می تونستند نه می دونستند... ابلیس عناد کرد.چون حسود بود و متکبر...خدا گفت برو نه می خوام رو تو ببینم نه طداتو بشنوم... اما همه فهمیدن خدا سوتی داد،چون همه چیز رو میدید و میشنید...!خدا دستی به چونش کشید و گفت یعنی هر جا تو باشی من نیستم و خودش مجلس رو ترک کرد.مدتی گذشت خدا راضی بود اما حس کرد همه چیزو دوست داره حتی شیطان رجیمو.اما حیف که اون گرفتار حس و عمل خودش شده بود و قانونا از دست خدا کاری ساخته نبود...!آره درسته خدا عاشق شده بود. اما عاشق چی و چرا؟هنوز به کسی چیزی نگفته! شاید عاشق خودش.چون همه چیز مظهری از خودشه و طبیعیه که هر کس خودشو خیلی دوست داره. اونجا بود که آتشو خلق کردو اول اونو تو سینه آدم گذاشت. از دل سوخته آدم یه تیکه جدا کرد و حوا رو ساخت.تا مظهر عشق بشه.مدتی گذشت.ابلیس شیطنت کرد. آدم غفلت کرد و مظهر عشق خدا یعنی حوا فریب خورد.خدا هم رو برگردوند. جای عشق و گذشت و صبر به ابلیس تنفر و کینه و شتابزدگی داد.آدمو به درد فراق مبتلا کرد و حوا رو مادر قرار داد. مدتهای مدیدی از این واقعه می گذره...خدا تو لکه... نه حرف می زنه نه تکون می خوره!فقط نشسته و نگاه می کنه و بی صدا اشک می ریزه.آدم شده مرده ی متحرک،حوا هنوز مادره. ابلیس تو کینه و نفرت خودش پر شتاب دست و پا می زنه و عشق با سر بریده رو زمین شق شده...! دکتر عبدالله محسنی ازغندی آره قبول شدم.باور می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا شکرت از این به بعد دوباره شروع می کنم قول می دم! و به جای تمام معشوق ها به گریه ام می خندم
شعر از خودمه ها!!!
بابای...!
Count every " F " in the following text:
FINISHED FILES ARE THE RE
SULT OF YEARS OF SCIENTI
FIC STUDY COMBINED WITH
THE EXPERIENCE OF YEARS...
(SEE BELOW)
HOW MANY ?
WRONG, THERE ARE 6 -- no joke.
READ IT AGAIN !
Really, go Back and Try to find the 6 F's before you scroll down.
The reasoning behind is further down.
The brain cannot process "OF".
Incredible or what? Go back and look again!!
Anyone who counts all 6 "F's" on the first go is a genius.
Three is normal, four is quite rare. ![]()
پس شروع می کنیم
1) شما به طرف خانه ی کسی که دوستش دارید می روید . 2 راه برای رسیدن دارید
یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده
اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پراز مناظر زیبا و جالب . حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه ی محبوبتان انتخاب میکنید ؟ راه کوتاه یا بلند؟
2) در راه 2 بوته ی گل رز می بینید! یکی پر از رزهای سفید ودیگری پر از رزهای قرمز . سپس شما تصمیم می گیرید 20 شاخه از رز ها را برای او بچینید . چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می کنید ؟
شما باید یا همه را یگرنگ و یا ترکیبی از دو رنگ را انتخاب کنید
3) بالاخره شما به خانه ی او می رسید یکی از افراد خانه درب را به روی شما باز می کند شما می توانید از آنها بخواهید که دوست شما را صدا بزنند . یا اینکه خودتان او را خبر می کنید؟
حال چکار می کنید؟
4) شما وارد منزل شده به اطاق او می روید . ولی کسی آنجا نیست . پس تصمیم می گیرید که رزها را همان جا بگذارید
حال ترجیح می دهید آنها را لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟
5) شب می شود . شما و او هر کدام در اطاق های جدا گانه ای می خوابید . . صبح زمانی که بیدار می شوید به اطاق او می روید . به نظر شما وقتی که به آنجا می روید او خواب است یا بیدار ؟
سوال آخر ) وقت برگشتن به خانه است
آیا راه کوتاه و ساده را انتخاب کنید؟
یا تر جیح می دهید از راه طولانی و جالب تر بروید؟
خب امیدواریم که جواب سوالها را صادقانه و بدرستی جواب داده باشید
پاسخ سوال اول) جاده نشان دهنده ی عشق است!! اگر را کوتاه را انتخاب کرده اید زود عاشق می شود و اگر راه طولانی را انتخاب کرده اید به سادگی عاشق نمی شوید و زمان بیشتری برای آن صرف می کنید
پاسخ سوال دوم ) تعداد رزهای قرمز نشان دهنده ی آن است که در رابطه چقدر از خودتان مایه می گذارید و تعداد رز های سفید نشان می دهد که شما چقدر در آن رابطه از طرف مقابل انتظار محبت دارید
بطور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 رز سفید انتخاب کرده اید بدین معناست که شما 90% محبت می کنید و 10% انتظار محبت از طرف مقابل دارید
پاسخ سوال سوم ) این سوال نشاندهنده ی طرز برخورد شما با مشکلات در یک رابطه است . اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید که محبوبتان را صدا بزنید بدین معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شود . ولی اگر خودتان به اطاقش رفته اید که او را از حضور خود مطلع کنید این نشان می دهد که شما خود با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید آنها را خودتان هر چه زودتر حل کنید
پاسخ سوال چهارم ) محل قرار دادن رزها نشان دهنده ی اشتیاق شما به دیدن محبوبتان است . اگر آنها را روی تخت می گذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید و اگر آنها را لب پنجره قرار می دهید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید مشکلی بوجود نمی آید
پاسخ سوال پنجم ) این سوال نگرش و طرز فکر شما در مورد کاراکتر و شخصیت فرد محبوبتان را مشخص می سازد. اگر شما او را در حالیکه خوابیده است در اتاق می بینید یعنی او را همانطور که هست دوست دارید و اگر او را بیدار دیده اید یعنی انتظار دارید که مطابق میل شما بشود
پاسخ سوال آخر ) راه بازگشت به خانه نشان دهنده ی دوام عشق شماست . اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق شدن بودن و دوست داشتن شما کوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار می مانید
![]()
![]()
![]()
![]()


اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است .
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت .که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست .
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و يکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند .
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، درآغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفربچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف.
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد .
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق .
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن "است .
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟؟؟؟؟؟؟

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.............
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت:
ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است،
او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست.
و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت:
هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم.
و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.
2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!
۱.۳۰ ساعت راهه تا اونجا...! و من...تک .... تنها .... ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

